براي جستجو در همين صفحه وبلاگ واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنيد :
آمار
نظر سنجی
یه روز بارونی تر از همیشه! ( دست نوشته ها )
مثل همیشه مدرسه تموم سده بود و داشتم می اومدم خونه تو راه متوجه شدم آسمون آبی تر از همیشس . بارون هم شدید تر از همیشه بود رفتم تو مترو خلوت تر از همیشه بود اومدم خونه بخاری رو روشن کردم شعله های بخاری نارنجی تر از همیشه بود رفتم توی اتاقم گرم تر از همیشه بود خوابیدم ولی خوابم بیشتر از همیشه طول کشید
بیدار شدم رفتم بیرون انگار تو مغزم یه بمب از کارام منفجر شده بود مشغله هام بیشتر از همیشه بود می خواسم برگردم خونه که متوجه یه مشت فال خیس چروک شدم و چون خیلی به حافظ علاقه داشتم یکی خریدم می خواستم بازش کنم اما یه حس عجیب تر از همیشه اجازه این کار رو به من نداد
تو راه همش داشتم به شعر توی پاکت فکر می کردم یعنی چی می تونست باشه هر چی شعر حفظ بودم دوره کردم ولی همون حس عجیب به من می گفت هیچ کدوم این ها نیست پاکت رو باز کردم مصرع اول شعر توش این بود:
تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز
به راستی که اتفاقات چگونه زنجیره وار با هم در ارتباطن تا حالا برای شما از این قبیل وقایع اتفاق افتاده؟
پ.ن: فکر کنم بقیه شعر رو همتون یا حفظین یا می تونین پیدا کنین