| » . |
براي دريافت جديد ترين عکسها و فيلمها و همچنين جديد ترين موزيک ها اينجا عضو شويد
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
براي جستجو در همين صفحه وبلاگ واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنيد :
سال 88 هم اومد ... ( دست نوشته ها )
باز عالم و آدم و پوسیده گان خزان و زمستان خندان و شتابان به استقبال بهار میروند تا اندوه زمستان را به فراموشی سپارند و کابوس غم را در زیر خاک مدفون سازند و آنگه سر مست و با وجد و نشاط و با رقص و پایکوبی با ترنم این سرود طرب انگیز نو روز و جشن شگوفه ها را بر گذار می نمایند ـ
جشن فـــرخنده فـــرودیـن است
روز بازار گـــل و نسرین است
و باز گرمای ملایم و فرحبخش روز های آفتابی بهار در باغ و راغ و کشتزار ها به سبزه و گلها و درختان بشارت میدهد تا از خواب سنگین زمستان بیدار شوند و روح تازه بخود گیرند و آنگاه این نوای جانبخش را ساز بدارند ـ
دی شد و بهمـــن گذشت فصل بهاران رسید
جلوهء گلشن به باغ همچو نگاران رسیـــــد
و باز نسیم گوارای گیسوان مشک بوی بته های گلاب را با آهنگ موزون تکان میدهد تا با لالهء خوش عذار و نرگس و ریحان و گل های دشتی همزمان جوانه زنند و ترانه عشق را به گوش عشاق برسانند و آنگاه در چمنها و دشت و دمن طوفان برپا کنند ـ
فروردین است و روز فـــرودین
شادی و طــرب را کنــد تلقیــــن
ای دو لب تو چو مــی مـــرا ده
کان باشــد رسم روز فـــرودیــن
و باز هوای شاداب به عشرتگاه باغ و لاله زار ها راه میگشاید و گلهای سرخ و زرد و نیلوفری را که در سبزه زار ها می رویند نوازش میدهد و آنگاه پربار چمن را به نظاره می نشیند و همین که در مرغزاران حریر پوش به میزبانی مردان پاکدل دشت می شتابد نالهء نی را می شنود و وظیفه دار این پیام میگردد ـ
رونق عهـــد شبابست دگــر بوستان را
میرسد مـــژده گل بلبل خوش الحان را
ای صبا گر به جوانان چمـن بـاز رسی
خدمت ما برسان سرو گل ریحـــان را
و باز فرزندان خورشید در دره ها وادی ها کوهپایه ها و باغ های خندان به بشارت عید بهار و خوشحالی جوانه زدن شاخه های پر نقش و نگار فاخته ها و کبک دری و عتدلیان را به نغمه سرایی می طلبد و پروانه ها را به پذیرایی عطر شگوفه ها دعوت می نماید و غزلان دلفرین را که عشاق سرگردان به یاد چشم مست معشوقه بی وفا و دل آزار خودشان بیابان در بیابان می پرستند فرا میخواند تا سختی های زمستان را به فراموشی بسپارند و عید رابا دیدار دو باره با فصل باران تجلیل کنند و با شنیدن این سرود دلنشین همراز و هم صحبت با آنهای گردند که دل به عشق زنده دارند ـ
ای نو بهار خنـــدان از لامکان رسیـــــدی
چیزی به یار مانی از یـــار ما چه دیـــدی
خندان و تازه رویی سر سبز و مکشبویی
همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریــدی
بلبلا مــژدهء بهـــار بیــار
خبر بد به بوم و باز گذار
لينك ثابت ![]()
هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم ( دست نوشته ها )
زمان چه قدر زود می گذره این جمله را تا حالا چند هزار بار شنیدیم؟
ولی من تازه دارم به مفهومش پی می برم انگار همین یک ساعت پیش بود که آقای هاشمی تو جلسه هفتگی مفهوم غدیر رو توضیح داد (آخرشم نفهمیدیم که باید بخندیم یا گریه کنیم) ولی به هر حال خیلی باحال بود .
بحث من این نیست بحث من گذر زمانه که بعضی ها از جمله خود بنده از اون جا موندن و هر چی زور می زنن بهش نمی رسن و بالا خره خسته شدن.
من بالاخره به زمان رسیدم و دارم طعم شرین زندگی با زمان را احساس می کنم آره زمان بهترین دلدار من . من با زمان دوست شدم زمان خیلی دوست خوبیه
به قول شاعر که می گه
هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
یه کم فکر کنیم که چه طوری بهترین استفاده رو از این جواهر بکنیم یکی به من گفت ما بعدا طلا رو پیدا می کنیم ولی زمان رو دو باره پیدا نمی کنیم
پ.ن: شعر آرش کمانگیر رو اصلاح کردم
درس درس تا قیامت ( دست نوشته ها )
دفتر درس مدرسه جغرافی جبر امتحان کم بود که
همگامان هم بهش اضافه شد
اینقدر خسته شدم که می خوام از بالای برج میلاد خودم رو بندازم پایین
زمین جاذبه ندارد درخت دافعه دارد! ( دست نوشته ها )
زمین جاذبه ندارد درخت دافعه دارد
اگر حافظ به جای نیوتون زیر اون درخت معروف بود قطعا این نکته را برداشت می کرد . حالا من از کجا فهمیدم ؟ متن زیر رو بخونید تا بفهمید
ساعت ۱۰:۳۰ زنگ ادبیات ( یا ادبی ها ) کلاس درس
منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت پاشو این برگه ها رو پخش کن است و به شکر اندرش مزید نعمت . نه اشتباه نخودید برگه ها پخش شد خب ادامه می دیم زمان ۵ دقیقه از امروز دیگه استاندارد کنکور رو برقرار می کنیم هر تست ۳۰ ثانیه .
مثل همیشه بغل دستی من تو حال و هوای خودش بود که یه صدای .... اونو از خواب بیدار کرد که می گفت اسم با مداد جواب با خودکار !!!
سوال نزده = نمره ۰ (صفر) (zero)
خلاصه با بدبختی این 12 تا سوال رو زدیم تعجب نکنید ما هم مثل شما اول رکب خوردیم که 10 تاست
خلاصه شب تاریک و بیم و موج گردابی چنین حایل بود که بازم درس شروع شد حتما (نه شاید) می گین که چه معلم عجیبی دارم ولی اگه معلمای دیگم رو می شناختید این طوری قضاوت نمی کردید
کلی در مورد شعر نو و نیمایی صحبت کردیم تا به این نتیجه رسیدیم که شعر نیمایی هم شعره و زمین جاذبه ندارد درخت دافعه دارد
یه روز بارونی تر از همیشه! ( دست نوشته ها )
مثل همیشه مدرسه تموم سده بود و داشتم می اومدم خونه تو راه متوجه شدم آسمون آبی تر از همیشس . بارون هم شدید تر از همیشه بود رفتم تو مترو خلوت تر از همیشه بود اومدم خونه بخاری رو روشن کردم شعله های بخاری نارنجی تر از همیشه بود رفتم توی اتاقم گرم تر از همیشه بود خوابیدم ولی خوابم بیشتر از همیشه طول کشید
بیدار شدم رفتم بیرون انگار تو مغزم یه بمب از کارام منفجر شده بود مشغله هام بیشتر از همیشه بود می خواسم برگردم خونه که متوجه یه مشت فال خیس چروک شدم و چون خیلی به حافظ علاقه داشتم یکی خریدم می خواستم بازش کنم اما یه حس عجیب تر از همیشه اجازه این کار رو به من نداد
تو راه همش داشتم به شعر توی پاکت فکر می کردم یعنی چی می تونست باشه هر چی شعر حفظ بودم دوره کردم ولی همون حس عجیب به من می گفت هیچ کدوم این ها نیست پاکت رو باز کردم مصرع اول شعر توش این بود:
تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز
به راستی که اتفاقات چگونه زنجیره وار با هم در ارتباطن تا حالا برای شما از این قبیل وقایع اتفاق افتاده؟
پ.ن: فکر کنم بقیه شعر رو همتون یا حفظین یا می تونین پیدا کنین
باز باران با ترانه ( دست نوشته ها )
باز بارن با ترانه با گوهر های فراوان می خورد بر بام خانه
ساعت ۵ بعد از ظهر رسیدم خونه خیلی ناراحت بودم (دلیلشو بعدا می فهمین ) رسیدم و لباس و در آوردم و طبق روال همیشه تا حدود ساعت شش و نیم هفت خوابیدم خش خشی شنیدم کودکی دیدم رفته از کاج بلندی بالا نه بابا چرا علکی جو گیر می شین صدای خوردن بارون روی زمین بود که وقتی هر قطرش می ریخت رو زمین انگار یه تیکه الماس می افته زمین خیلی با ابهت لطیف دلتشین و ساده و پاکه آدم می خواد سریع بره تک و تک قطراتش رو بگیره.
تکالیفم (فیزیک و عربی ) رو ۳ صوت نوشم و به قول شاعر چترامو بستم و می خواستم برم زیر باران که ناگهان یکی گفت "بچه اون در رو ببند سرما می خوریم " و من هم که صاف و ساده سریع در رو بستم و رفتم تو اطاقم(یا اتاقم) راستی شما چقدر دوست دارید برید زیر بارون؟.....
پ.ن: اون دوستی که پرسیده بود پ.ن: چیه باید بهش بگم که مخفف پی نوشت هستش
ای کاش ( دست نوشته ها )
کاش می شد بگم چقدر خستم
کاش می شد بگم مثل یه قوطی تو آب جوشم
کاش می شد ی کم استراحت کنم
کاش می شد نمراتم بهتر بشه
کاش می شد عربی رو بفهمم
کاش می شد ..........
پ.ن: به نظر شما این ای کاش ها روزی .....
پ.ن: اسم بلاگم رو عوض کردم نظر شما چیه؟
از تئاتر تا خونه! ( دست نوشته ها )
ساعت چهار بعد از ظهره داریم جمع می شیم که بریم خونه مثل همیشه اول می ریم توی آب خوری (تا آب بخوریم ) آب خوردیم با کوله باری از کتاب به سمت خونه هامون روانه می شیم مثل همیشه شعاعی پیشنهاد سینما می ده منم که پایه همه چیزم می گم باشه امیری هم مثل همیشه زد حال می یاد و می ره خونه محسنم مثل همیشه کار داره . من و شعاعی هم هی پیشنهاد های مختلف می دیم تا اینکه تصمیم بر این می شه که بریم خونه شعاعی می ریم توی اتوبوس می شینیم تا راه بیافته اینقدر با هم حرف می زنیم تا اینکه به مرتضوی می رسیم پیاده می شیم شعاعی هم که بسی خوشحاله مثل راه نما های موزه شروع به معرفی اماکن سیاحتی محلشون می کنه تا اینکه می رسیم به خونشون خامه خیلی خوشحال می شه
- چرا اینقدر خوشحالی؟
- چرا نباشم ! خونه ی شعاعی دقیقا عین تصوراتی بود که می کردم
- جون من بی خیال
- نه خیلی باحاله اینجا دقیقا مثل خونه ی رویا های منه و ....
خلاصه تا ما مشغول حرف زدنیم یه توپ ذارت می خوره تو سرمون کی بود چی بود از کجا اومد بله شعاعی بود و این توپ رو به ما داده بود که والیبال بازی کنیم ما هم که ... نشستیم و بازی کردیم
بالاخره بعد مدتی انتظار شعاعی رو دیدیم کوله بارش رو به مقصد رسونده بود ولی ما ... رفتیم تا اینکه متوجه ایستگاه مترو شدیم یاد شلوغی ولیعصر افتادم با محسن و شعاعی خدا حافظی کردم و رفتم طرف مترو نواب از شانس افتضاح من همون لحظه آقای امر اللهی رو دیدم و بدبختانه اون هم متوجه من شد و فکر های بدی کرد من هم که دیرم شده بیا و درستش کن خلاصه با یه رکب خدا پیچوندمش ولی ....
حدود ساعت ۷ هم رسیدم خونه و پس از تو جیه والده و ابوی گرفتم خوابیدم .....
پ.ن: فکر نکنم کسی تو دنیا به بد شانسی من باشه !!!!
زخ ( دست نوشته ها )
از خواب كه پريد ، نرده هاي پنجره تا بالاي تخت خط انداخته بودند . صداي كلنگ زدن مي آمد و بيلي كه زير خاك ها فرو مي رفت . نشست . انگشتش را كرد توي ريشش و خاراند . يك رژ باز روي ميز جلوي آينه بود . يادش آمد توي گرگ و ميش ، توي خواب و بيدار زنش را بوسيده و زنش رفته .
ـ مردي كه بخوابه تا لنگ ظهر، زنش بره سركار نامرده !
هنوز مشتش درد مي كرد . وا نمي شد . انگشتها ديگر به كار زخمه زدن نمي آمدند . فك او را كه جا انداخته بودند هنوز هم درد مي كرد . درد تمامي نداشت . شنيده بود با لبهاي بسته هنوزتهديد مي كند .
ـ به خاطر خواهرم نبود جرت مي دادم .
دامن كهنه ي زنش را از وسط جر داد . پيچيد دور دستش . مشت هاي بعدي را توي ديوار زده بود . زنش خواسته بود چيزي بمالد رو زخمهاش ، نگذاشته بود . بلند شد . از اتاق بيرون رفت . پنجره ي آشپزخانه را باز كرد . پنجره بالا بود .چانه اش را گذاشت لبه ي آن . خنكي روي صورتش خورد . چشمها را باز كرد . روبرو يك پسر بچه دستش را به نرده هاي تراس گرفته بود ، سرش را چسبانده بود به نرده ها و پايين را نگاه مي كرد . آن طرف تر يك شورت گل گلي روي بند تكان مي خورد . سرما سرماش شد . فقط يك شورت پايش بود . پنجره را بست . دوزانو نشست و پشت اش را داد به ديوار . سرش پايين بود . كنار كابينت يك سوسك به پشت افتاده بود . آرام دست و پايش وول مي خورد . جون مي كند .
ـ وقتي رسيدم چار صب بود . داش جون مي كند .
زن ها گفته بودند اين بچه چطوري اين موقع شب برگشته خونه . گفته بود خواب ديدم بابام داره مي ميره . سرشب دكش كرده بودند خونه ي يكي از اقوام ، وقتي فهميده بودند به صبح نمي كشه . شست پايش را جمع كرد و زد به پهلوي سوسك ، سرش داد زير كابينت ، انگار كه نبوده . سنگ را كه مي خواستند بگذارند ، يكي دستش را گذاشته بود روي سرش . بدش مي آمد يكي دست بكشد به سرش . دويده بود رفته بود دور . دور از زنهاي چادر سياه ، كه دماغهاشون سرخ بود . يك درخت انجير بود . يك انجير كنده بود . يكي داد زده بود نخوريش . شيره ي سفيد را ماليده بود به زگيلش كه روي شست اش بود . باباش مي گفت شيره ي انجير دواي زگيله . هرچي مي زد خوب نمي شد . يك قطره چكيده بود رولباسش .
لباسش را پوشيد . لباسش را با درد پوشيد . از مشتي كه وا نمي شد درد پخش مي شد تو تنش . دكمه ها را كه مي انداخت ناله اش در آمد . از در كه خواست برود بيرون انگشت هايش را كشيد روي فرورفتگي هاي ريز ديوار . بايد سازش را مي گرفت . رفت توي كوچه . باد خورد به صورتش . يك لحظه چشم هايش را بست و باز كرد . خانه ي همسايه بغلي را داشتند خراب مي كردند . يك آجر افتاد بغل پاش . سرش را بلند كرد . نور چشمش را زد . يك توده ي مبهم سايه انداخت جلوي نور ، بيل دستش بود . حس كرد يكي توي گوشش چيزي خواند ، يكي سنگ را گذاشت . صداي خش خاك را شنيد . يكي دست كشيد سر زنش . زنش دويد و رفت دور . كنار يك درخت انجير . يكي كند . يك قطره ي سفيد چكيد رو چادر سياش .
احمق ترین فلوت دنیا ( دست نوشته ها )
وقت است کز فراق تو و سوز اندرون
آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش
حافظ
از آنجایی که حماقت شاخ و دم ندارد و روی پیشانی این حقیر دو بار به بالا گزیده شدن از یک سوراخ حک شده، نزدیک دو سال پیش از طرف انتشارات علمی – فرهنگی که سابقه ی گند زدن به کتاب کودک اول اینجانب را داشت تماسی تلفنی گرفته شد که آقا چه نشسته اید که ما حاضر به چاپیم و کاری اگر دارید ما قول می دهیم که دیگر دست در آن نبریم و تصویر سازش دیگر آقای فلان نباشد و با هماهنگی با شما تصویرسازی شود و ما الیم و ما بلیم و طرحی نو درانداخته ایم و فلک را سقف بشکافته ایم و غیره و غیره. این حقیر سراپا تقصیر هم خام شده و دو داستان کودک خود را در سینی به این عزیزان تقدیم کردم. بشنوید حکایت چاپ کتاب کودک در این سرزمین شعر و گل و بلبل را که اگر از حکایت خاتون و کدو پندآموزتر نباشد چیزی هم کم ندارد:
دو ماه بعد:
من: پس با چاپ کتاب موافقت شده؟
سرکار خانوم: بله.
من: پس لطفا برای تصویرگری و ویراستاری و غیره و غیره آن قول ها و هماهنگی ها فراموش نشود.
سرکار خانوم: البته.
شش ماه بعد:
من: می خواستم ببینم چاپ کتاب ها در چه وضعی هستند؟
سرکار خانوم: در حال تصویرگری اند.
من: پس لطفا برای تصاویر و هماهنگی و غیره و غیره...
سرکار خانوم: البته.
ده ماه بعد:
من: می خواستم ببینم تصویر سازی در چه مرحله ایه؟
سرکار خانوم: یکیش که تموم شده.
من: اهه! پس تکلیف هماهنگی و غیره و غیره چی شد؟
سرکار خانوم: یکی از بهترین تصویرگرها کار شما رو تصویرگری کردن، جوایز بین المللی و غیره و غیره.
من: در این که شکی نیست ولی منظورم اینه که هماهنگی بین نویسنده و تصویرگر و غیره و غیره چی؟
سرکار خانوم: حالا که کار تمام شده. شما بیاین بخونین ببینین غلطی چیزی نداشته باشه.
من: چشم.
دوازده ماه بعد:
من: می خواستم ببینم کتابهام کجان؟
سرکار خانوم: اونی که تصویرهاش رو دیدین رفته برای مراحل چاپ و اون یکی هم تصویرسازیش تمام شده.
من: دهه! مگه قرار نشد برای دومی بین من و تصویرگر و هماهنگی و غیره و غیره؟
سرکارخانوم: بیاین کارو ببینین، عالی شده. آقای فلان خیلی صاحب سبک اند و غیره و غیره.
من: ببخشید سرکار یعنی سرکار خانوم محترم! من که سر کتاب اولی آمدم و گفتم هرکی تصویرگر می خواین بذارین بذارین فقط این آقا رو نذارین که بچه ها رو زهره ترک می کنه طرح هاشون. الان بچه های فامیل ما رو با طراحی های این آقا می ترسونن وقتی حرف گوش نمی دن و غیره و غیره.
سرکار خانوم: شما دو خط داستان نوشتی چقدر هم انتظار داری!!
من: این چه طرز حرف زدنه جناب سرکار؟
سرکار خانوم: نه! جدی می گم. من اصلا موندم این داستانو چطوری انتشارات ما قبول کرده برای چاپ.
من: من اصراری برای چاپ ندارم.
سرکار خانوم: وا! شما چقدر هم مغرورین! بیارین مجموعه داستانتونو بخونیم ببینیم چی نوشتین که اینقدر خودتونو دست بالا می گیرین.
من (در حالی که به سیب زمینی گفته ام تو در نیا که من دارم زیر دوش عن این سرکار خانوم شستشو می کنم): باشه. میارم.
چهارده ماه بعد:
سرکار خانوم: ما که پول تصویرگر را دادیم، حالا با تصویرهای اون بدون نوشته های شما کتاب دیگری چاپ می کنیم. شما هم خودت برو یک تصویر ساز پیدا کن، بیار به ما معرفی کن.
چهارده ماه و یک هفته بعد:
من: زنگ زدم که تصویر گر معرفی کنم برای کتابم.
سرکار خانوم: ای بابا! اون کار که دوباره تصویرگری شد. دادیم یک تصویرگر چهارتا چیز ساده کشید انداختیم پای نوشته های شما.
من: هماهنگی و غیره و غیره...
شانزده ماه بعد:
من: ممکنه این پس زمینه ی صورتی رو که آدمو یاد سرویس بهداشتی میندازه عوض کنین.
سرکار خانوم: نه.
امروز:
سرکار خانوم: آقای فلانی! از انتشارات علمی- فرهنگی تماس می گیرم.
من (با ترس و لرز): بله؟
سرکار خانوم: آقای فلانی! شما در صفحه ی دوازدهم کتاب نوشته اید حتا احمق ترین فلوت دنیا هم این کار را نمی کند.
من: خب، یعنی شما می فرمایید می کند؟
سرکار خانوم: رییسمون می گه این احمق ترین فلوت دنیا رو حذف کنید. بنویسم یک ساز بادی شکسته چطوره؟
من: ببخشید می تونم بپرسم جناب رییس با فلوت مشکل دارن یا با احمق یا با احمق بودن فلوت؟
سرکار خانوم: ببینید شما در کتابتون از سازهای بادی ایرونی مثل سوت سوتک و شیپور استفاده کردین...
من: ببخشید، عذر می خوام مگه سوت سوتک سازه؟
سرکار خانوم: ببینید مساله اینه که استفاده از سازهای فرنگی یک دستی متن شما رو از بین می بره و غیره و غیره.
من: سرکار خانوم! من که این سازو نزدم فقط اسم بردم. سانسور تا چه حد...
سرکار خانوم: نه. نه. این اسمش سانسور نیست. فقط چطوره بذاریم هیچ ساز شکسته ای و غیره و غیره.
من: خب به جناب رییستون بفرمایید چون فلوت یک ساز فرنگی و بیگانه ایه و سوابق استعماری زیادی داره من بهش گفتم احمق! این که بد نیست.
سرکار خانوم: ما احمق بودن را نمی تونیم توی داستان بیاریم، چطوره بنویسیم نادان.
من: حق با شماست. اصلا کلمه ی نادان خیلی خوبه و کودک رو متوجه جنبه های مثبت زندگی می کنه فقط مساله اینه که یک مقدار آدمو یاد سعدی میندازه. پس چطوره بنویسیم نی لبک نابخردی بود. می دونین آخه من می خوام این کتاب چاپ شه چون اونایی که بچه بودن وقتی من این داستانو نوشتم دیگه خدا رو شکر الان بزرگ شدن، می ترسم اگه یه کم دیگه طول بکشه بمیرن و اونوقت این کتابو نخونده از دنیا برن، نگفتین سرکار خانوم؟ نی لبک نابخرد خوبه؟ ها؟ خوبه؟ شما موافقین؟ همه ی مردم ایران موافقن؟ بچه های خردسال کهکشان راه شیری مشکلی ندارن؟ براشون بدآموزی نداره؟ مثکه اون کوچولو دستشو بلند کرده، بله، اون کوچولویی که اون ته نشسته و روی لباسش عکس دانلد داکه، ببخشید، عذر می خوام دانلد داک نه، جوجه اردک زشت!
پایان
..: آخرين ارسال ها :..
All Rights Reserved 2007-2009 © by
afshingh1373.Blogfa.com
-
..:Rainy Hull Movis Server:.. -
..:Rainy Hull Music Server:.. -
..:Rainy Hull Images Server:.. -
..:Rainy Hull Host:..
