| » . |
براي دريافت جديد ترين عکسها و فيلمها و همچنين جديد ترين موزيک ها اينجا عضو شويد
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
براي جستجو در همين صفحه وبلاگ واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنيد :
زخ ( دست نوشته ها )
از خواب كه پريد ، نرده هاي پنجره تا بالاي تخت خط انداخته بودند . صداي كلنگ زدن مي آمد و بيلي كه زير خاك ها فرو مي رفت . نشست . انگشتش را كرد توي ريشش و خاراند . يك رژ باز روي ميز جلوي آينه بود . يادش آمد توي گرگ و ميش ، توي خواب و بيدار زنش را بوسيده و زنش رفته .
ـ مردي كه بخوابه تا لنگ ظهر، زنش بره سركار نامرده !
هنوز مشتش درد مي كرد . وا نمي شد . انگشتها ديگر به كار زخمه زدن نمي آمدند . فك او را كه جا انداخته بودند هنوز هم درد مي كرد . درد تمامي نداشت . شنيده بود با لبهاي بسته هنوزتهديد مي كند .
ـ به خاطر خواهرم نبود جرت مي دادم .
دامن كهنه ي زنش را از وسط جر داد . پيچيد دور دستش . مشت هاي بعدي را توي ديوار زده بود . زنش خواسته بود چيزي بمالد رو زخمهاش ، نگذاشته بود . بلند شد . از اتاق بيرون رفت . پنجره ي آشپزخانه را باز كرد . پنجره بالا بود .چانه اش را گذاشت لبه ي آن . خنكي روي صورتش خورد . چشمها را باز كرد . روبرو يك پسر بچه دستش را به نرده هاي تراس گرفته بود ، سرش را چسبانده بود به نرده ها و پايين را نگاه مي كرد . آن طرف تر يك شورت گل گلي روي بند تكان مي خورد . سرما سرماش شد . فقط يك شورت پايش بود . پنجره را بست . دوزانو نشست و پشت اش را داد به ديوار . سرش پايين بود . كنار كابينت يك سوسك به پشت افتاده بود . آرام دست و پايش وول مي خورد . جون مي كند .
ـ وقتي رسيدم چار صب بود . داش جون مي كند .
زن ها گفته بودند اين بچه چطوري اين موقع شب برگشته خونه . گفته بود خواب ديدم بابام داره مي ميره . سرشب دكش كرده بودند خونه ي يكي از اقوام ، وقتي فهميده بودند به صبح نمي كشه . شست پايش را جمع كرد و زد به پهلوي سوسك ، سرش داد زير كابينت ، انگار كه نبوده . سنگ را كه مي خواستند بگذارند ، يكي دستش را گذاشته بود روي سرش . بدش مي آمد يكي دست بكشد به سرش . دويده بود رفته بود دور . دور از زنهاي چادر سياه ، كه دماغهاشون سرخ بود . يك درخت انجير بود . يك انجير كنده بود . يكي داد زده بود نخوريش . شيره ي سفيد را ماليده بود به زگيلش كه روي شست اش بود . باباش مي گفت شيره ي انجير دواي زگيله . هرچي مي زد خوب نمي شد . يك قطره چكيده بود رولباسش .
لباسش را پوشيد . لباسش را با درد پوشيد . از مشتي كه وا نمي شد درد پخش مي شد تو تنش . دكمه ها را كه مي انداخت ناله اش در آمد . از در كه خواست برود بيرون انگشت هايش را كشيد روي فرورفتگي هاي ريز ديوار . بايد سازش را مي گرفت . رفت توي كوچه . باد خورد به صورتش . يك لحظه چشم هايش را بست و باز كرد . خانه ي همسايه بغلي را داشتند خراب مي كردند . يك آجر افتاد بغل پاش . سرش را بلند كرد . نور چشمش را زد . يك توده ي مبهم سايه انداخت جلوي نور ، بيل دستش بود . حس كرد يكي توي گوشش چيزي خواند ، يكي سنگ را گذاشت . صداي خش خاك را شنيد . يكي دست كشيد سر زنش . زنش دويد و رفت دور . كنار يك درخت انجير . يكي كند . يك قطره ي سفيد چكيد رو چادر سياش .
لينك ثابت ![]()
نشانی ( دیگر )
خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست؟
احمق ترین فلوت دنیا ( دست نوشته ها )
وقت است کز فراق تو و سوز اندرون
آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش
حافظ
از آنجایی که حماقت شاخ و دم ندارد و روی پیشانی این حقیر دو بار به بالا گزیده شدن از یک سوراخ حک شده، نزدیک دو سال پیش از طرف انتشارات علمی – فرهنگی که سابقه ی گند زدن به کتاب کودک اول اینجانب را داشت تماسی تلفنی گرفته شد که آقا چه نشسته اید که ما حاضر به چاپیم و کاری اگر دارید ما قول می دهیم که دیگر دست در آن نبریم و تصویر سازش دیگر آقای فلان نباشد و با هماهنگی با شما تصویرسازی شود و ما الیم و ما بلیم و طرحی نو درانداخته ایم و فلک را سقف بشکافته ایم و غیره و غیره. این حقیر سراپا تقصیر هم خام شده و دو داستان کودک خود را در سینی به این عزیزان تقدیم کردم. بشنوید حکایت چاپ کتاب کودک در این سرزمین شعر و گل و بلبل را که اگر از حکایت خاتون و کدو پندآموزتر نباشد چیزی هم کم ندارد:
دو ماه بعد:
من: پس با چاپ کتاب موافقت شده؟
سرکار خانوم: بله.
من: پس لطفا برای تصویرگری و ویراستاری و غیره و غیره آن قول ها و هماهنگی ها فراموش نشود.
سرکار خانوم: البته.
شش ماه بعد:
من: می خواستم ببینم چاپ کتاب ها در چه وضعی هستند؟
سرکار خانوم: در حال تصویرگری اند.
من: پس لطفا برای تصاویر و هماهنگی و غیره و غیره...
سرکار خانوم: البته.
ده ماه بعد:
من: می خواستم ببینم تصویر سازی در چه مرحله ایه؟
سرکار خانوم: یکیش که تموم شده.
من: اهه! پس تکلیف هماهنگی و غیره و غیره چی شد؟
سرکار خانوم: یکی از بهترین تصویرگرها کار شما رو تصویرگری کردن، جوایز بین المللی و غیره و غیره.
من: در این که شکی نیست ولی منظورم اینه که هماهنگی بین نویسنده و تصویرگر و غیره و غیره چی؟
سرکار خانوم: حالا که کار تمام شده. شما بیاین بخونین ببینین غلطی چیزی نداشته باشه.
من: چشم.
دوازده ماه بعد:
من: می خواستم ببینم کتابهام کجان؟
سرکار خانوم: اونی که تصویرهاش رو دیدین رفته برای مراحل چاپ و اون یکی هم تصویرسازیش تمام شده.
من: دهه! مگه قرار نشد برای دومی بین من و تصویرگر و هماهنگی و غیره و غیره؟
سرکارخانوم: بیاین کارو ببینین، عالی شده. آقای فلان خیلی صاحب سبک اند و غیره و غیره.
من: ببخشید سرکار یعنی سرکار خانوم محترم! من که سر کتاب اولی آمدم و گفتم هرکی تصویرگر می خواین بذارین بذارین فقط این آقا رو نذارین که بچه ها رو زهره ترک می کنه طرح هاشون. الان بچه های فامیل ما رو با طراحی های این آقا می ترسونن وقتی حرف گوش نمی دن و غیره و غیره.
سرکار خانوم: شما دو خط داستان نوشتی چقدر هم انتظار داری!!
من: این چه طرز حرف زدنه جناب سرکار؟
سرکار خانوم: نه! جدی می گم. من اصلا موندم این داستانو چطوری انتشارات ما قبول کرده برای چاپ.
من: من اصراری برای چاپ ندارم.
سرکار خانوم: وا! شما چقدر هم مغرورین! بیارین مجموعه داستانتونو بخونیم ببینیم چی نوشتین که اینقدر خودتونو دست بالا می گیرین.
من (در حالی که به سیب زمینی گفته ام تو در نیا که من دارم زیر دوش عن این سرکار خانوم شستشو می کنم): باشه. میارم.
چهارده ماه بعد:
سرکار خانوم: ما که پول تصویرگر را دادیم، حالا با تصویرهای اون بدون نوشته های شما کتاب دیگری چاپ می کنیم. شما هم خودت برو یک تصویر ساز پیدا کن، بیار به ما معرفی کن.
چهارده ماه و یک هفته بعد:
من: زنگ زدم که تصویر گر معرفی کنم برای کتابم.
سرکار خانوم: ای بابا! اون کار که دوباره تصویرگری شد. دادیم یک تصویرگر چهارتا چیز ساده کشید انداختیم پای نوشته های شما.
من: هماهنگی و غیره و غیره...
شانزده ماه بعد:
من: ممکنه این پس زمینه ی صورتی رو که آدمو یاد سرویس بهداشتی میندازه عوض کنین.
سرکار خانوم: نه.
امروز:
سرکار خانوم: آقای فلانی! از انتشارات علمی- فرهنگی تماس می گیرم.
من (با ترس و لرز): بله؟
سرکار خانوم: آقای فلانی! شما در صفحه ی دوازدهم کتاب نوشته اید حتا احمق ترین فلوت دنیا هم این کار را نمی کند.
من: خب، یعنی شما می فرمایید می کند؟
سرکار خانوم: رییسمون می گه این احمق ترین فلوت دنیا رو حذف کنید. بنویسم یک ساز بادی شکسته چطوره؟
من: ببخشید می تونم بپرسم جناب رییس با فلوت مشکل دارن یا با احمق یا با احمق بودن فلوت؟
سرکار خانوم: ببینید شما در کتابتون از سازهای بادی ایرونی مثل سوت سوتک و شیپور استفاده کردین...
من: ببخشید، عذر می خوام مگه سوت سوتک سازه؟
سرکار خانوم: ببینید مساله اینه که استفاده از سازهای فرنگی یک دستی متن شما رو از بین می بره و غیره و غیره.
من: سرکار خانوم! من که این سازو نزدم فقط اسم بردم. سانسور تا چه حد...
سرکار خانوم: نه. نه. این اسمش سانسور نیست. فقط چطوره بذاریم هیچ ساز شکسته ای و غیره و غیره.
من: خب به جناب رییستون بفرمایید چون فلوت یک ساز فرنگی و بیگانه ایه و سوابق استعماری زیادی داره من بهش گفتم احمق! این که بد نیست.
سرکار خانوم: ما احمق بودن را نمی تونیم توی داستان بیاریم، چطوره بنویسیم نادان.
من: حق با شماست. اصلا کلمه ی نادان خیلی خوبه و کودک رو متوجه جنبه های مثبت زندگی می کنه فقط مساله اینه که یک مقدار آدمو یاد سعدی میندازه. پس چطوره بنویسیم نی لبک نابخردی بود. می دونین آخه من می خوام این کتاب چاپ شه چون اونایی که بچه بودن وقتی من این داستانو نوشتم دیگه خدا رو شکر الان بزرگ شدن، می ترسم اگه یه کم دیگه طول بکشه بمیرن و اونوقت این کتابو نخونده از دنیا برن، نگفتین سرکار خانوم؟ نی لبک نابخرد خوبه؟ ها؟ خوبه؟ شما موافقین؟ همه ی مردم ایران موافقن؟ بچه های خردسال کهکشان راه شیری مشکلی ندارن؟ براشون بدآموزی نداره؟ مثکه اون کوچولو دستشو بلند کرده، بله، اون کوچولویی که اون ته نشسته و روی لباسش عکس دانلد داکه، ببخشید، عذر می خوام دانلد داک نه، جوجه اردک زشت!
پایان
هانی در پرشین بلاگ ( اطلاعیه )
از امروز هانی در پرشین بلاگ هم افتتاح شد به آدرس زیر بروید

اینجا کلیک کنید
فایل های مثبتی رایانه ( دیگر )
فایل دوم http://www.box.net/shared/kv0l5iyp6a
فایل اول http://www.box.net/shared/5khlu0ayfs
هک موبایل با مسعود!!! ( دیگر )
تقدیم به مسعود
راستی از شما به علت همون قضیه عذر می خوام
البته من برات ریختم ولی راست می گیباید چک می کردم
الآن هم ۲ تا از آخرین ورژن های این برنامه را برات می ذارم
البته فکر نکنم بتونی استفاده کنی چو منوشون بسی پیچیده هستش
حجم: 7.83 K | دریافت

حجم: 305.38 K | دریافت
پ.ن: برو حالشو ببر
به همین سادگی !!! ( اطلاعیه )
تو یه جمله میلاد امام رضا مبارک!!!
تاب بنفشه می دهد طره ی مشک سای تو ( دیگر )
اینم یه شعر دیگه از حافظ
تـاب بنفــشه مي دهــد طــره مشـک سـاي تـــو پـرده غنـچـه مـي درد خـنــده دلگشـاي تو
اي گل خوش نسيــم من بلـبـل خويش را مســوز کز سر صدق ميکنـد شب همه شـب دعـاي تو
من کــه ملــول گشتـمي از نفـــس فرشتـگـــان قـــال و مقــال عـالمي مي کـشـم از براي تو
دولـت عشـق بين که چـون از سر فقـر و افـتـخـار گوشــه تاج سلــطنت مي شــکـنـد گداي تو
خرقـــه زهــد و جـام مـي گرچه نه در خور همند ايـن همـه نقــش مي زنـم از جهـت رضاي تو
شــــور شـراب عـشـق تـو آن نفســم رود ز ســر کـاين ســر پرهــوس شـود خـاک در سراي تو
شـاه نشيـن چشــم من تکـيه گـه خيــال توسـت جاي دعــاسـت شـاه من بـي تـو مـباد جاي تو
خوش چمني است عارضت خاصه که در بهار حسن حافـظ خوش کلـام شد مرغ سخـن سـراي تــو
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند ( دیگر )
| دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند | واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند | |
| بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند | باده از جام تجلی صفاتم دادند | |
| چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی | آن شب قدر که این تازه براتم دادند | |
| بعد از این روی من و آینه وصف جمال | که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند | |
| من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب | مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند | |
| هاتف آن روز به من مژده این دولت داد | که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند | |
| این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد | اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند | |
| همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود | که ز بند غم ایام نجاتم دادند |
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند ( دیگر )
یکی از قشنگ ترین اشعار حافظ
| دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند | گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند | |
| ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت | با من راه نشین باده مستانه زدند | |
| آسمان بار امانت نتوانست کشید | قرعه کار به نام من دیوانه زدند | |
| جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه | چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند | |
| شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد | صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند | |
| آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع | آتش آن است که در خرمن پروانه زدند | |
| کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب | تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند |
..: آخرين ارسال ها :..
All Rights Reserved 2007-2009 © by
afshingh1373.Blogfa.com
-
..:Rainy Hull Movis Server:.. -
..:Rainy Hull Music Server:.. -
..:Rainy Hull Images Server:.. -
..:Rainy Hull Host:..