| » . |
براي دريافت جديد ترين عکسها و فيلمها و همچنين جديد ترين موزيک ها اينجا عضو شويد
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
براي جستجو در همين صفحه وبلاگ واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنيد :
قسمت دوم سفرنامه قسطنطنیه ( دست نوشته ها )
از طیاره خانه که درآمدیم و اندر ون (اندر+ ون) ملوکانه جاساز شدیم هنوز جمله ی همراهان غایب بودند و از جانب ما در فری شاب، نایب. انتظار ملوکانه که از حد گذشت چند همراه را دیدیم بطری بر لب و افروخته از تب که دوان دوان می آمدند و تحمل نتوانسته بودند رسیدن به هتل را. ون که به حرکت درآمد از خیابان هایی گذر کردیم خلوت تر از پایتخت عهد پدربزرگ تاجدارمان. از صدراعظم که هر از چند گاه سر به زیر صندلی می برد و قورت قورت کام چند ساله از آن مادر مرده پیاله می گرفت پرسیدیم در مملکت ترک چه اندیشیده اند که از آفت ترافیک در امان مانده اند؟ صدراعظم نالید: اینان به زیور قطار زیرزمینی و رو زمینی و هوایی و دریایی و زیردریایی و خطوط بی آر تی و حمل مسافر با بالن و کایت و فضاپیما آراسته اند، کارخانجات سایپا و ایران خودرویشان نیز سری دوزی باز نکرده اند که همینطور مکینه صادر کنند، جریمه هایشان را هم با اعتراض نصف نمی کنند و مگان می سازند و به ما می اندازند و خود سوار اتوبوسهای شرکت واحد می شوند... خواست همچنان سخنرانی کند که زبانش بریدیم و کف دست اش بنهادیم که هرکه فخر بر اجنبی کرد به قهر ما دچار آمد.
دقایقی بعد، از درگاه هایی سنگی گذشتیم و از دیوار هایی کهن گذر کردیم. به صدراعظم که لال بازی در می آورد امر کردیم در هر رخصتی که دست داد بدهد چند یادگاری پدر مادر دار به شرح ذیل بر دیوارها مرقوم کنند: یادگاری از فلانی مورخه ی فلان بعد هم حرف اول اسم تمام ساکنان حرمسرا را آن زیر بکنند و یک دل تیر خورده ی ظفرنمون هم به آن بیفزایند تا عبرت آیندگان شود و مایه ی عزت بندگان. صدراعظم سر سنگین چشم ها را به نشانه ی اطاعت بر هم نهاد، بی جنبه! برای یک زبان ناقابل از ما رنجیده. سابق برین صدراعظم گردن می زدیم جیک نمی زد، این ها همه اش نتیجه ی اینترنت است و مهپاره. به هتل که رسیدیم بار و بنه به گوشه ای انداختیم و خود را به شلوارک و دمپایی لا انگشتی که یونیفرم لازم گردشگران است و بدون آن گردشگری محال است و خوشگذرانی محکوم به زوال، مجهز ساختیم و بیرون زدیم.
در معبر استقلال از هر قوم و قبیله و طایفه دیدیم که در صلح و صفا معبر را گز می کردند تا به فلکه ی تقسیم برسند که گویی فلکه ی تجریش باشد مر قسطنطنیه را. زنان و مردان شلوارک پوش و در خوشی کوش از برابر ما تارکان دنیا ندیده و ماء الشعیر به لب چسبیده عبور می کردند و دل ما به ندیدن گشت ارشاد داشت می گرفت و نزدیک بود عین پینوکیو در آن شهربازی بشویم یک پا خرفت.
و تا به فلکه ی تقسیم برسیم سالی بر ما گذشت چو همراهان هرچه (( ایندیریم )) که همان حراجی خودمان باشد بدیدند به درون آن چپیدند و مملکت ترک به توبره کشیدند و هرچه ما گفتیم در تیمچه و کویتی ها همین ها را به ثمن بخس می توان ابتیاع کرد ملازمان درگاه را گوشی شنوا نبود. جمله هموطنان دیدیم توبره و خورجین و کیسه و گونی به دست، گویی فردا روز آخر دنیا باشد و جمله گردشگران اجنبی دیدیم دست در جیب و فارغ از هرچه هست. الحق دکانداران ترک احترام ما ساکنان ملک ری نگه می داشتند که ما را خریدارانی می پنداشتند که از قحط در رفته ایم.
چون صدای قار و قور از شکم ظفرنمون ما در آمد امر کردیم یک عدد مک دونالد را محض بلعیدن کت بسته بیاورند. دایره ای پیش رویمان انداختند به غایت یک کف دست و به ضخامت ناخن شست و جمله ای گفتند به این عبارت که همینه که هست. دنبه های ملوکانه بنای لرزیدن گذاشته بود تا غروب که هموطنی آذری خفت گیرمان کرد و به داخل رستورانی کشید و توانستیم تن را به ضرب غذای چرب وطن از خطر قریب الوقوع تناسب اندام برهانیم و قدر عافیت بدانیم.
در روزهای بعد که ما از خوردن فارغ شدیم و همراهان از خریدن، قصد دیدار از امکنه ی تاریخی نمودیم. در مسجد آبی، کور رنگی گرفتیم و چیزی که ندیدیم رنگ آبی بود و شیلنگ السلطنه اشاره کرد که مسجد کبود بسیار بیش از این دارد. گفتیم: مسجد کبود کجا باشد؟ گفت: تبریز. گفتیم عجب! بعد از صفی دراز که به صف پمپ بنزین های پایتخت دست مریزاد گفته بود به ایاصوفیا داخل شدیم که باز شیلنگ السلطنه گفت: گنبد سلطانیه به از این باشد. گفتیم: این که گفتی کجا باشد؟ گفت: زنجان. گفتیم: عجب! به بازار مسقف قسطنطنیه اندر شدیم که می گفتند بزرگترین بازار مسقف کهکشان راه شیری باشد. شیلنگ السلطنه در افشاند که بزرگترین بازار مسقف کهکشان راه شیری در مملکت ماست. گفتیم کجا باشد؟ گفت: بازار مسقف تبریز. گفتیم: عجب! خواستند ذات همایونی را به توپکاپی ببرند که دیدیم شیلنگ السلطنه می خواهد زبان بریزد و منصرف شدیم و یک عجب از خزانه ی شاهی صرفه جویی نمودیم و به صندوق ذخیره ی ارزی واریزیدیم.
بعد ما را به سفینه ای نشاندند و بر تنگه ی بوسفر گرداندند و بر تمام سفاین اجنبی و سواحل و پلاوژ حرکات موزون بود و شادی و جنون و بر سفینه ی ما سکون بود و مجلس به یاد اموات، محزون و همه غرق در افکار ظفرنمون. جملگی هموطنان از فرط حجب و حیا در تعب بودند و چشم از هم می ربودند که نخستین کسان کیانند که پرده ی خجلت می درانند و بدن خشک می تکانند (تکان می دهند.م.) و تا یک تن به حرکات موزون نیم خیز شد به ساحل امن رسیدیم و جان به سلامت به در بردیم.
روز پسین ما را به بوستان آبی بردند و آنجا چنان ضعفا قدم به قدم درازیده بودند و سرسره به وفور بود که گمان بردیم اینجا را از روی حرم ظفرنمون ما کپی برداری کرده اند بدون پرداخت کپی رایت. لیکن از سرسره چنان به ماتحت به کف حوضچه ای خوردیم که جان مبارکمان بالا آمد و دانستیم ضعفای درازکش دامی بوده اند مر چون ما خامی. کمربشکسته و دلخسته و آبچکان و لهیده کان به صدراعظم که سر در جیب مراقبت فرو برده بود فرمودیم: هیزی چون نکنی؟ صدراعظم که زبان گستاخ به سلاخ سپرده بود به ایماء و اشاره پاسخ داد: مانتو کوتاه چیزی دگر باشد و در ملکِ مانتو کوتاه و شلوار برمودا هیزی دگر باشد. و در دم هر دو از غم غربت گریستیم که در خاک وطن نیستیم.........
لينك ثابت ![]()
سفر نامه قسطنتطیه ( دست نوشته ها )
صبحدمان روز دوم هفته ی سوم شهر تموز با بدرقه ی خوانین و دراویش راهی طیاره خانه ی مبارکه شدیم تا جان مفت را لبریز از خوف بسپاریم به دست طیاره ی توپولف. در بدو ورود به طیاره خانه صف دخول به سالن طرانظیت چنان پیچ و تاب به تن داده بود که ایول داشت و صد رحمت آوردیم به صف شیر یارانه ای که خدایش بیامرزاد و همانجا دردم فاتحه ای خواندیم مر یارانه ها را. پس از دقایقی چند که بر ذات ملوکانه چون عمری بگذشت - و فقط محکومان در پای سیاستگاه و مسافران در پای پله های توپولف دردش را می فهمند- به اخوانی رسیدیم که دست مبارک بر نقاط نامبارک بدن ملوکانه می کشیدند. در تفتیشخانه ی بعدی به مدد سگک مبارک و ظفرنمون کمربند ملوکانه، صوراسرافیل به صدا درآمد و این بار حضرت اشرف که ما باشیم تنبان به دندان و کفش به بغل و باسبورت آویزان به عضو شریف عازم قیط (گیت) آخر شدیم و آنقدر پیاده دالان بی انتها را گز نمودیم که یقین داریم پیاده روی روز محشر پیش آن اندک باشد. از پشمک السلطنه شنیده بودیم در بلاد فرنگ بلاتشبیه لوله ای را به قیط وصل می کنند که مسافران از آن وارد طیاره می شوند، به صدراعظم که پا در رکاب و سر در خواب بود در دم فرمان دادیم انحصار سیگار بهمن و نفس کشیدن در سواحل دریای خزر را به اجنبی واگذار کند و از این لوله ها برای طیاره خانه ی ما هم تعبیه گرداند. با مکینه ما را به پای توپولف بردند که لعنت خدا بر او باد که دیدنش تیره ی پشت کافر و مسلمان بلرزاناد. در صحن طیاره خانه خرتوخری بود که به بازار سید اسمال گفته بود زکی! فقط کم مانده بود یک نفر روی باند باقالی بفروشد. به اتاقک طیاره که وارد شدیم گرمایی بود صعب تر از طبقه ی منهای دوی جهنم. صدراعظم را دیدیم که مایو دو تکه بر تن کرده و آب معدنی هایی را که با خون دل بار خود کرده بودیم تا در قسطنطنیه بنوشیم بر سر و کول می ریزد. مردک پدرسوخته طیاره را با صونای دربار اشتباه گرفته بود. فی الفور میرغضب را احضار فرمودیم ولی تا مادرمرده بتواند خود را از قیط های ورودی برهاند و به ما برساند طیاره پریده بود و ما به لقاء خالق و بوسیدن روی ماه خدا نزدیک تر شده بودیم و چون مرگ دسته جمعی قریب بود از خون صدراعظم اطواری خود گذشتیم. خدمتگزاران اناث طیاره را که حوریان بهشتی تصور نموده بودیم ماتحتی بود به عظمت سنگ زیرین آسیا که در هربار گذر ایشان کله ی ملوکانه را ماتحتی می نمودند- و نکته ای دیگر در باب ماتحت اینکه نشیمن ها آنقدر چسبیده به هم بودند که زانوی ملوکانه در ماتحت نفر پیشین بود و زانوی فرد پسین به ماتحت ملوکانه وقس علی هذا. چون طیاره اوج گرفت به یقین دریچه ای را باز کردند تا هوا تردد کند که ضعیفه های آن طرف اتاقک از خدمتگزار خوش اندام تقاضای پتو کردند که فرمود در طیاره هشت پتو داشتیم که همه را به مسافران داده ایم. به صدراعظم فرمودیم در طیاره ای که صد مسافر دارد هشت پتو بس باشد؟ صدراعظم گفت حضرتعالی تصدیق می فرمایید که اگر در طیاره برای هر صد مسافر پتو موجود بود پس چه تفاوتی بود میان بلاد ما و بلاد کفر؟ که دیدیم سخنی پسندیده گفته و خشنود شدیم و او را خلعتی دادیم تا روی مایوی گلدارش بپوشد. چو اندکی زمان بگذشت بوی عطر و عبیر و لاک و استن ضعفا درآمد و بساط بنداندازی و چهره سازی و مردنوازی گشوده گردید و آنچه گشت ارشاد بافته بود یکسره پنبه گردید. پس از آن چرت شاهانه را با چاشتی که به غذای سگ دربار در قلت و کیفیت گفته بود تو در نیا که من شرفیاب شدم دراندند و به خیال خود قار و وقور شکم را با یک کف دست نان و یک ناخن کره پنیر خواباندند. چو طیاره ارتفاع تقلیل داد بحر مرمره و سفینه هایی به رنگ احمر و ازرق و ابیض همینطور به وزن افعل می آمدند و از زیر ملوکانه می گذشتند تا طیاره در طیاره کده ی آتاتورک ماتحت بر زمین نهاد و جان ملوکانه به دنیا ماند و مسافران بخت برگشته چنان ذوقیدند که به خویش ریدند و کم مانده بود کف بزنند و جملگی برای عرض تبریک به داخل کابین ناخدا بریزند. مدتی که در انتظار ملوکانه به سر بردیم یکی از همان لوله های فوق الذکر آرام آرام و بلاتشبیه خود را به ما نزدیک نمود و به در وصل گردید و خاک مملکت ترک به تخت کفش ملی ملوکانه مزین گردید. در طریقی که باید باسبورت ها به مهر ورود به آن خطه ممهور می شد دلبران و مه رویان و شکن مویان ملازم تتمه ی حجاب که متانت بود را از تن ریزاندند و مردان تشنه ی همراه را هیزاندند. پس از آن دقایق، مامور مهر به کف چنان به رخسار شاهانه دقیق شد که گویی فرستاده ی القاعده را یک لنگه پا و نارنجک به کف آنجا می بیند. به صدراعظم که به جد مشغول هیزی بود فرمودیم همین بلاد ترک کم مانده ویزا لازم مان کند که چون کند برای خوردن یک پیاله افس هفت و نیم درصد یا توبورق پنج درصد جلای وطن هم دیگر افاقه نمی کند و باید جلای کهکشان کنیم. چون صدراعظم که چشم را در دشت ناموس مردمان می چرانید درافشانی همایونی را عضو شریف خود هم به حساب نیاورد به اجبار با پس گردنی ملوکانه او را به راه راست انداختیم و اساس چشم هیز برانداختیم. پس از مزین شدن مهر به باسبورت شاهانه به سالنی اندر شدیم که فری شاب سلطنتی در گوشه ای از آن خودنمایی می نمود. فری شابی بود که نام نامی زکریای رازی را بر خود کم داشت و از اشربه و الک هرچه در عالم متصور بودیم آنجا در طول و عرض و قامت چیده بودند و هموطنان غیور و همیشه در صحنه آنجا هم در صحنه بودند و چنان قفسه ها را روبیدند که نادر هند را نروبید. فی الفور به صدراعظم که دامن اش از دست برفته بود فرمان دادیم در بازگشت چندین فری شاب از این دست را در طیاره خانه ی پایتخت برافرازد و عرق چل گیاه و نعناء و زیره و کاسنی وقس علی هذا را به صورت تکس فری برای رفع باد معده و تورم دنده و دفع خنده ی ساکنان ملک ری عرضه کند.
ادامه دارد. .......
بری زنبوره (2007) Bee Movie ( فیلم و کارتون )
یک زنبور تحصیلکرده به نام “بری بینسون” از دنیای زنبورها بیرون آمده و به دنیای آدمها وارد میشود. او میخواهد بداند که چرا آدمهای بیرحم میآیند و حاصل دسترنجشان را میدزدند. بری بینسون مأموریت دارد که به دنیای آدمها بیاید و سر از کارشان دربیاورد؛ اینکه آدمها با عسلهای آنها چه میکنند و چرا سعی دارند زنبورها را از بین ببرند. بری از دانشگاه زنبورعسلها با نمرهی خوبی فارغالتحصیل شده است. او یکی از زنبورهایی است که در کندویشان بهترین عسلها را درست میکنند. بری باید برای انجام تحقیقات خود به به نیویورک برود. آدمها، گلها و طبیعت را نابود میکنند و هر روز کار برای زنبورها سختتر میشود.

“فیلم زنبور” با بودجهی عظیمی نزدیک به 150 میلیون دلار ساخته شده است و انتظار میرود بهزودی در برنامهی درسی مدارس آمریکا گنجانده شود. Bee Movie تا پایان فوریهی 2008، بیش از 287 میلیون دلار در سطح بینالمللی فروش داشت. “سینفیلد”، تهیهکنندهی فیلم، دنیای کمدی خندهدار و در عین حال آموزندهای را به تصویر میکشد. زنبورها در این کارتون میتوانند با ماشینهای خودشان رانندگی کنند، تلفن همراه زنبوری دارند و حتی میتوانند با آدمها حرف بزنند. آنها در کندوی عسلشان انتخابات دارند و رأی میدهند تا بهترین ملکه را برای کندو انتخاب کنند. “ونسا” و “بری بینسون” 2 قهرمانی هستند که در این داستان یکی نمایندهی دنیای انسانی و دیگری نمایندهی یک کندوی عسل است.

انیمیشن “زنبور” جدا از بههمراهداشتن صداپیشگان مشهور و تصاویر درخشان و رنگهای زنده، به بعد آموزش و مخصوصا محیط زیست بهشدت توجه میکند؛ “رنه زلوگر” که به جای “ونسا” در این فیلم صحبت کرده است میگوید: “فیلم زنبورعسل جزو معدود انیمیشنهایی است که قبل از هر چیز برای آشنایی خانوادهها و کودکان با طبیعت، حشرات و مخصوصا زنبورعسل ساخته شده است. با این حال، کارتون سهبعدی زنبورعسل در عین داشتن پیامهای اخلاقی تمام جذابیتهای لازم را برای اینکه خانوادهها شیفتهی آن بشوند، دارد؛ هنرپیشههای معروفی که شخصیتهای داستان بر اساس آنها نقاشی شدهاند، تصویرهای زنده و شاد و در نهایت یک کمدی خندهدار که میتواند به اندازهی انیمیشنهای والت دیسنی ماندگار شود.”

![]() |
دانلود مستقیم فیلم دانلود زیرنویس فارسی دانلود زیرنویس انگلیسی |
![]() |
حجم فایل : 700 مگابایت کیفیت : DVDRip |
نگاهی به Wall-E، انیمیشن جدید مطرح پیکسار ( فیلم و کارتون )
استودیوهای انیمیشن پیکسار، همواره سابقه درخشانی از موفقیت داشتهاند، ۸ انیمیشن اخیر پیکسار، ۴/۳ میلیارد دلار در جهان فروش داشته است. اما پیکسار در آخرین کارش خود را با چالشی جدید روبرو کرد، شرکتی که پیش از این هیولای دوستداشتنی میِساخت و یک موش دلفریب آشپز را خلق کرده بود، این بار میبایست، روبوتی را محبوب میکرد.
انیمیشن مطرح این روزهای پیکسار Wall.E است. فیلمی که هم انعکاسدهنده روابط احساسی بین دو روبوت نامتجانس است و هم وجوهی از فیلم «۲۰۰۱، یک اودیسه فضایی» «استنلی کوبریک» را در خود دارد.

«اندرو استنتون» که پیش از این فیلم برنده جایزه اسکار «در جستجوی نمو» را هم کارگردانی کرده بود، کارگردانی این فیلم را بر عهده داشت. داستان فیلم ۸۰۰ سال بعد را نشان میدهد. در حالی که دوربین پانورامایی از کهکشان را نشان میدهد و به تدریج زوم میکند تا به زمین برسد، فیلم با این ترانه شروع میشود: Out there is a world outside of Yonkers.
قهرمان انیمیشن ما یک روبوت کوچک مکعبی است با چشمانی شبیه یک دوربین دوچشمی، نام این قهرمان کوچک Wall-E است. Wall-E مخفف عبارت دراز Waste Allocation Load Lifter — Earth Class است. فیلم، Wall-E را روی زمینی نشان میدهد که خالی از هر گونه سکنه و پر از زباله است. اگر سوسک دستآموز این روبوت را نادیده بگیریم، او تنها موجود متحرک در پهنه کره خاکی است و کارش این است که روزها زبالههای به جا مانده از انسانها را در قالب مکعبهایی فشرده کند و روی هم قرار دهد.
ولی Wall-E که با ظاهر خاص چشمها و گردن بلند و باریکش، آدم را ناخودآگاه به یاد E.T میاندازد، فقط یک رفتگر مکانیکی بیاحساس نیست، او از میان زبالههای زمین گنجینهای خصوصی برای خود فراهم آورده است که در میان آنها مکعب روبیک، لامپ و همچنین نوار ویدئویی یک فیلم موزیکال دیده میشود. نوار ویدئویی مربوط به فیلم موزیکالی به نام Hello, Dolly است به کارگردانی جین کلی Gene kelly و با بازی باربارا استرایسند Barbara Streisand و والترماتیو Walter Matthau.
وقتی روبوت جالب ما با آن چشمهای زیبایش به فیلم نگاه میکند و دو انسان عاشقپیشه را میبیند که دست در دستان هم نهادهاند، احساس میکنیم که این رابینسون کروزوئه تنها، به هیچ چیزی به چز در دست گرفتن دستان یک مخلوق دیگر علاقمند نیست، چیزی که در فیلم واقعا اتفاق میافتد! چرا که فضاپیمایی بر روی زمین مینشیند و یک روبات تخممرغی سفید با چشمان درشت آبی را بر زمین میگذارد، روباتی که «ایو» Eve نام دارد و کارش جستجوی گیاه روی زمین است.
Eve با اینکه تناسبی با Wall-E ندارد و فناوری بسیار بالاتری دارد و مجهز به لیزر است، به زودی مورد توجه Wall-E قرار میگیرد. در واقع از سال ۱۹۲۱ که کارل چاپک در نمایشنامهای کلمه روبوت را ابداع کرد و از زمانی که نخستین بار در فیلم متروپولیس به کارگردانی فریتز لانگ، روبوتی به نمایش گذاشته شد، ما شاهد چنین روبوت عاشقپیشهای نبودیم، روبوتی که عشق بیآلایشش آدم را به یاد عاشقیهای چاپلین در فیلمهای سیاه و سفید و صامتش میاندازد.

در نیمه دوم فیلم، بالاخره، سر و کله انسانها هم پیدا میشود. اما چه انسانهایی! آنها که ساکن یک ایستگاه فضایی هستند، کسانی هستند که تفاوتی با کودکان غول پیکر ندارند، صورتهایی گرد و چاق، بدنهایی چاق و لطیف و ضعیف دارند و همواره از سوی روبوتها مورد مراقبت قرار میگیرند. آنها تحت یک نوع رژیم سرمایه داری مصرفی زندگی میکنند که جزئی ترین نیازهای آنها را پیشبینی کرده است و همه چیز را آماده و کامل در اختیارشان میگذارد. این آدم بزرگهای کودک صفت که بر صندلیهای راحتی لمیدهاند و در حالیکه به مانیتورهای عظیم چشم دوختهاند از لیوانهای بزرگ با نی نوشیدنیهای کالریزا مینوشند، شباهت غیر قابل انکاری به سینما روهای امروزین دارند. این کاراکترها در واقع خود ما هستیم! آنها هم مانند ما نه همه بد هستند و نه همه خوب.

فیلم Wall-E بیان کننده این تناقض است که تلاش برای ساختن چیزهای تازه و تغییر دادن چیزهای قدیمی، خریدن و فروختن و جمع آوری کردن، میتواند هم مصیبت آفرین باشد و هم راههای احتراز از مصیبت و فاجعه را به ما نشان دهد. با نگاهی طنز آمیز به فلسفه نهفته در لایههای زیرین Wall-E ، میتوان گفت که فرهنگ مصرفی و زباله ساز دنیای امروز همانقدر که میتواند جهان را نابود کند، میتواند الهام بخش ساختن آثاری هنرمندانه چون Wall-E باشد.
منبع! ( دیگر )
۱۰ پست قبل از کتاب بی بال پریدن قیصر امین پور بود....
چراغ سبز ( دیگر )
چراغ راهنما قرمز ميشود. ترمز ميكنيم و پشت چراغ قرمز ميايستيم.
در همين لحظه چند پرنده از روي سيمهاي برق بالاي سر ما برميخيزند، بال زنان از چراغ قرمز رد ميشوند و به طرف ديگر خيابان ميروند.
چرا پرندهها چراغ قرمز را رعايت نميكنند؟
اما پرندهها كه ماشين نيستند!
آيا تنها ماشينها و قطارها و كشتيها و هواپيماها چراغ راهنما دارند؟
چرا «باد» كه ميآيد بدون توجه به چراغ راهنما از چارراهها ميگذرد؟
چرا وقتي كه «سيل» ميآيد هيچكدام از قوانين راهنمايي و رانندگي را رعايت نميكند؟ از كوچهها و خيابانها و چراغ قرمزها رد ميشود. همه چيز را خراب ميكند و خيابانهاي جديد ميسازد؟
اما سيل و باد كه ماشين نيستند تا پشت چراغ قرمز، ترمز كنند و به احترام قانون بايستند! آيا آنها هيچ قانوني را رعايت نميكنند؟
نه! فكر ميكنم آنها هم هر كدام براي خودشان قانوني دارند و چراغ راهنماي خودشان را رعايت ميكنند!
مثلاً روزها كه چراغ زرد آسمان روشن ميشود، پرندگان به پرواز درميآيند، و غروب كه چراغ آسمان قرمز ميشود به آشيانه باز ميگردند.
پروانهها هم وقتي كه چراغ چمن سبز ميشود به پرواز درميآيند و هنگامي كه به چراغ قرمز چمن ميرسند، توقف ميكنند.
چراغ درختان كه زرد و قرمز ميشود، پاييز از چارراه فصلها ميگذرد.
خلاصه ماشينها، آدمها و پرندگان و همه موجودات براي خودشان قوانين راهنمايي دارند.
اما آيا قوانين راهنمايي براي ماشينها و آدمها يكسان است؟
نه! ماشينها هميشه بايد قوانين راهنمايي را رعايت كنند ولي آدمها كه ماشين نيستند تا در همه جا اين قوانين را رعايت كنند!
زيرا زندگي تنها يك خيابان نيست كه سر همه چارراههاي آن چراغ راهنما گذاشته باشند و جايي مخصوص عابر پياده خط كشي كرده باشند.
زيرا بعضي از قسمتهاي زندگي اصلاً آسفالت نشده است. بلكه جادهاي است سنگلاخ و پرپيچ و خم و پر از دره و پرتگاه.
زيرا در بعضي از قسمتهاي زندگي اصلاً جادهاي پيدا نيست.
زيرا در بعضي از راهها فقط يك جاي پا، جاده را نشان ميدهد.
زيرا در بعضي از جاها حتي جاي پايي هم پيدا نيست . و ما اولين رهگذر آن راه هستيم. كه جاي پاي ما جاده را ميسازد.
زيرا در بعضي از قسمتهاي زندگي اصلاً راه عبور نيست. بلكه كوهي است كه بايد با چنگ و دندان از صخرههاي سخت و عمودي آن بالا رفت.
در چنين چارراههايي هيچ چراغ راهنمايي نيست، به جز چراغي كه در دلهاي ما روشن است.
در چنين راههايي اگر ناگهان چراغ قرمز خون، به علامت خطر روشن شود، آيا بايد بايستيم و از رفتن بمانيم، يا خطر كنيم و پيش برويم، تا چراغ سبز را براي ديگران روشن كنيم؟
در همين فكرها هستم كه ناگهان چراغ راهنما پيش روي ما سبز ميشود؛ به راه ميافتيم
سرودی برای پاکی ( دیگر )
من يك رفتگرم. همه مرا ميشناسند. اما هيچ كس تا حالا چيزي درباره من ننوشته است. شاعران و نويسندگان معمولاً درباره گلها و درختان يا جويباران و چشمهساران شعر ميگويند، ولي اگر كمي دقت كنند ميتوانند مرا هم در ميان سبزهزاران، در زير درختان و در كنار جويباران ببينند.
شايد حق داشته باشند آخر چه كسي حاضر است غزلي زيبا براي زباله بسرايد؟ يا با يك قطعه ادبي لطيف، آشغال را توصيف كند؟
ولي من كه زباله نيستم. من رفتگرم.
رفتگر يعني كسي كه آلودگيها را ميروبد و پاك ميكند. پس همه مردم رفتگرند.
چون بالاخره هر كسي از فقير گرفته تا ثروتمند، در زندگي چيزي را تميز ميكند.
مثلاً همه مردم هر روز دست و صورت و بدنشان را تميز ميكنند. ظرفها، سفرهها، لباسها و خانههايشان را تميز ميكنند.
پزشكي كه غدهاي را از بدن بيمار بيرون ميآورد.
دندانپزشكي كه دندانهاي آلوده و كرم خورده را از دهان مردم بيرون ميكشد.
آموزگاري كه آلودگي جهل را از بچهها ميروبد.
پس چه فرق ميكند؟ همه ما آلودگيها را پاك ميكنيم.
تازه مردم تنها خود و خانه خود را تميز ميكنند. من علاوه بر آن، كوچه و محله ديگران را هم تميز ميكنم.
آيا كسي كه فقط كار خودش را انجام ميدهد بهتر است، يا آنكه كار ديگران را هم راه مياندازد؟ پس اگر ديگران چند روز نباشند زباله كمتري توليد ميشود، اما اگر من چند روز نباشم زندگي مردم در زير زبالهها دفن خواهد شد.
من نميدانم (اگر كارها را از روي فايده آنها ميسنجند) كار چه كسي مفيدتر است؟ كار كسي كه همه چيز را به زباله تبديل ميكند؟ يا كسي كه همه جا را از آلودگي پاك ميكند؟
من نميدانم كسي كه كار ديگران را مشكل ميكند بهتر است يا آنكه كار مردم را آسان ميكند؟ ديگران كه درس خوانده هستند كتابها و دفترها را به زباله تبديل ميكنند و من آنها را جمع ميكنم تا دوباره به كتاب و دفتر تبديل شوند.
من پاييز را جارو ميكنم زمستان را پارو ميكنم. تابستان را ميشويم تا هميشه بهار باشد. من رفتگرم، آفتاب و آب و باد همكاران من هستند.
اما من هر روز صبح، زودتر از خورشيد از خواب برميخيزم و به سر كار ميروم.
خورشيد هم رفتگر است: او هم هر روز صبح برميخيزد و زبالههاي تيره شب را از كوچههاي شهر جارو ميكند. او هم ميتابد و همه چيز را پاك ميكند.
آب هم همه چيز را ميشويد و پاك ميكند.
باد هم آسمان را از ابرهاي تيره جارو ميكند و آنها را به باران تبديل ميكند.
همه ما رفتگريم.
اما نميدانم چرا بعضيها خودشان را بالاتر و برتر از من ميدانند؟
چرا مرا پايينتر از همه ميدانند؟
من رفتگرم. اگر در نيمههاي شب كه هوا تاريك است يا در گرگ و ميش صبح، يك علامت
راهنمايي را ديديد كه حركت ميكندو در تاريكي ميدرخشد، آن منم كه با لباس مخصوص، مشغول كار هستم.
من هر روز صبح به در خانهها ميروم و زبالهها را جمع ميكنم.
اما كاش من ميتوانستم دلهاي مردم را هم آب و جارو كنم تا خودشان را برتر از ديگران ندانند.
اين جور آدمها به نظر من كيسههاي زبالهاي هستند كه راه ميروند.
اين جور آدمها فقط كارخانه توليد زباله هستند.
اين جور آدمها در يك چشم به هم زدن ميتوانند باغ سبز، آب پاك، گل زيبا، ميوه رسيده و نان گرم و تازه را به زباله تبديل كنند.
ميترسم روزي برسد كه كره زمين به يك كيسه زباله تبديل شود.
آن وقت ديگر كاري از من ساخته نيست. اگر آن روز برسد، بايد يك رفتگر مريخي بيايد، كره زمين را بردارد و در سفينه حمل زباله بيندازد و آن را ببرد تا در كوره خورشيد بريزد
مثل جاده های شهر ( دیگر )
دلم براي كوچههاي روستا تنگ شده است.
دلم براي آفتاب روستا يك ذره شده است.
خسته شدم از اينكه در كنار پيادهرو بنشينم، در مقابل شهريها بر خاك بيفتم، زانو بزنم و كفشهاي آنها را واكس بزنم.
دلم نميخواهد بچههاي لوس هم سن و سال خودم به من دستور بستني و ساندويچ بدهند؛ بچههايي كه آب را هم با چنگال ميخورند.
بچههايي كه پول را هم با دستمال كاغذي ميگيرند.
ما هم در روستا براي خودمان آدم بوديم .
مادرم كه در روستا رختهاي خودمان را ميشست، در شهر رختهاي ديگران را ميشويد.
پدرم كه در روستا گندم و جو ميكاشت، در شهر زباله درو ميكند.
من كه در روستا به مزرعه ميرفتم، در شهر به مزرعه ساندويچ ميروم.
من كه در ورستا خرمن گندم را در باد ميافشاندم، در شهر خرمن زباله را در دود ميافشانم.
در شهر همه چيز دود ميكند:
ماشينها دود ميكنند، هواپيماها دود ميكنند، كورهها دود ميكنند، دودها كور ميكنند. در شهر همه چيز برعكس است:
آبها در روستا رو به سرازيري ميروند، در شهر فوارهها آب را سر بالا ميبرند.
در روستا مردم چراغها را خاموش و روشن ميكنند، در شهر چراغها مردم را خاموش و روشن ميكنند؛ چراغها سبز ميشوند، آدمها روشن ميشوند و به راه ميافتند؛ چراغها قرمز ميشوند، آدمها خاموش ميشوند و ميايستند.
در شهر همه چيز از هم بريده است: خيابانها مثل قيچي از وسط شهر ميگذرند و شهر را تكه تكه ميكنند.
راهها رشته رشته ميشوند و به سه راه و چهارراه تقسيم ميشوند.
در شهر همه چيزها از هم ميگريزند:
ماشينها عصباني و با شتاب از يكديگر ميگريزند و گاهي هم به هم تنه ميزنند.
آدمها با سرعت صد كيلومتر از يكديگر سبقت ميگيرند. آدمها براي هم بوق ميزنند و گاهي سپرهايشان با هم تصادف ميكند.
مردم از يكديگر سبقت ميگيرند. از يكديگر ميگريزند و در كنار پنچره اتوبوسها به فكر فرو ميروند.
جويهاي خيابان ميگريزند، گاريها ميگريزند، آسفالتها از زير پاي ماشينها ميگريزند، عقربههاي ساعت از يكديگر ميگريزند، مردم از دزدها ميگريزند و دزدها از مردم. بعضي از آدمها از كار فرار ميكنند و كار از بعضي آدمها فرار ميكند.
در روستا، جويها به نهر ميريزند، نهرها به رود ميريزند و رودها به دريا ميريزند. در شهر كوچهها به خيابان ميگريزند، خيابانها به جاده ميگريزند و جادهها به بيابان ميگريزند.
همه جادهها از شهر ميگريزند.
كاشكي من هم يك روز همراه يكي از جادهها از شهر بيرون ميرفتم،
با يكي از اين جادههايي كه پيچ ميخورد وميرود تا به روستاي ما برسد
یش از آفتاب ( دیگر )
پيش از آفتاب از خواب برخاستم. دلم شور ميزد. بعد از نماز و صبحانه برنامهام را نگاه كردم. كتابهاي تاريخ و جغرافي و دفتر ديكته و انشا را برداشتم و از خانه بيرون زدم. خانه ما در كوچهاي قديمي به نام بن بست شكوفه بود. پدرم ميگفت: «اين كوچه قبلاً بن بست نبوده است و در زمان كودكي او وسط آن ديوار كشيدهاند».
صداي قلبم تندتر از صداي پايم بود. بنبست شكوفه را پشت سر گذاشتم. مدتها بود كه هر روز منتظر حادثهاي بودم. به كوچه نيلوفر پيچيدم. كوچه نيلوفر پر از پيچ و خم بود. بدون آنكه كسي مرا ببيند، از آن گذشتم. وارد خيابان پانزدهم شدم. شلوغ بود. بچهها قرار بود در مسجد خيابان پانزدهم منتظرم باشند. مسجد از مدتي پيش خراب شده بود. در آن را شكسته بودند و چلچراغش را برده بودند. وارد مسجد شدم. بچهها از پشت ديوار بيرون آمدند. اعلاميهها را به سرعت تقسيم كرديم لاي كتابهايمان گذاشتيم و راه افتاديم.
بايستي خودمان را به چهارراه بهار ميرسانديم. از خيابان هفدهم گذشتيم. سر تا سر خيابان هفدهم را گل كاشته بودند. مردم خواستند به چهارراه بروند ولي سر خيابان فرصت، راه را بر آنها بسته بودند.
هوا سرد و ابري بود. چشمهاي مردم از گازهاي اشك آور ميسوخت. چيز مهمي نبود. ما به گريه عادت داشتيم. روزنامههاي كهنه و كاغذهاي باطله را آتش زدم. كمي بهتر شد. مردم شيشههاي بانك را شكسته بودند. يك نفر جلو رفت و گلي را در لوله اسلحه يك سرباز شليك كرد و گل پرپر شد.
مردم مثل موج به هر طرف هجوم ميآورند. كتاب تاريخ در دستم بود. آن را ورق ميزدم و از لاي آن اعلاميهها را در ميآوردم و بين مردم پخش ميكردم. ناگهان مردم هجوم آوردند. من به زمين افتادم و كتابهايم روي زمين پخش شد. كتاب تاريخ زير پاي مردم افتاد و لگد مال شد. دفتر و كتاب جغرافيا هم توي جوي آب افتاد. از زمين بلند شدم تاريخ را از روي زمين برداشتم. ورق ورق و مچاله شده بود. تاريخ را هم به دنبال جغرافي و دفتر ديكته، توي جوي آب انداختم.
جوي آب كه با خون مردم رنگ ديگري گرفته بود، كتابهايم را با خودش ميبرد. گفتم بگذار آنها را ببرد چقدر از اين جغرافي بدم ميآمد. همهاش شرق و غرب و شمال و جنوب بود. همهاش مناطق خشك و كويري. بگذار كويرها را آب ببرد. بگذار كوهها و سدها و نقشهها را آب ببرد. بگذار جوي آب، رودخانههاي جغرافي را ببرد و به دريا برساند. از ديكته هم بدم ميآمد، هر چه ديگران ديكته ميكردند بايد مينوشتي. بگذار جوي آب همه ديكتههايم را بشويد و پاك كند. فقط دفتر انشا در دستم مانده بود. انشا را دوست داشتم، چون هر چه دلم ميخواست ميتوانست بنويسم.
مدرسهام داشت دير ميشد، بچهها را از توي جمعيت پيدا كردم و با هم به طرف مدرسه راه افتاديم. ميدويديم. سر راه درها و ديوارها را نگاه ميكرديم و ميگذشتيم. ديوارها زبان باز كرده بودند و حرف ميزدند و شعار ميدادند. ديوار كه حرف بزند ديگر حساب آدمها معلوم است. همه چيز تغيير كرده بود. حتي ديوارها. ولي هنوز بعضي از آدمها تغيير نكرده بودند. و هنوز مدرسه ما تغيير نكرده بود. براي همين من دوست نداشتم به مدرسه بروم. دوست داشتم با مردم در خيابان بمانم. ولي مجبور بودم. با خودم فكر كردم، الان كه به مدرسه برسيم باز هم بايد در كلاس بنشينيم. معلم ميآيد، همه بلند ميشويم. باز هم معلم ميگويد: «بچهها بنشينيد!» بعد هم زير چشمي نگاهي به تخته سياه ميكند و شعارهايي را كه بچهها روي آن نوشتهاند، پاك ميكند. و باز هم مثل هر روز تكرار ميكند:«بچهها ساكت! بچهها حرف نزنيد!» چقدر از تكرار بدم ميآمد. كتاب هم نداشتم، بدتر.
وارد مدرسه شديم. بچهها به كلاس رفته بودند. بدون اينكه ناظم بفهمد، به كلاس رفتيم. معلم هنوز نيامده بود. بچهها تخته سياه را پر كرده بودند. هنوز نفس نفس ميزديم، كه در كلاس باز شد. ولي به جاي معلم خودمان، يك معلم ديگر وارد كلاس شد. او معلم مدرسه ما بود، ولي تا آن روز به كلاس ما نيامده بود. معلم كلاسهاي بالاتر بود. بچهها همه بلند شدند. او بدون آنكه چيزي بگويد، رفت و كيفش را روي ميز گذاشت. بچهها خودشان يكي يكي نشستند. يك دفعه معلم به حرف آمد و با صدايي محكم گفت: «بچهها ننشينيد! بچهها ساكت نباشيد! فرياد بزنيد!»
بعد به طرف تخته سياه رفت. تخته پاك كن را برداشت. نگاهي به شعارهاي روي تخته سياه كرد و گفت: «كاش تخته پاك كني بود كه ميتوانستيم با آن همه سياهيها را پاك كنيم.» تخته پاك كن را سرجايش گذاشت و گفت:«امروز چه درسي داريد؟»
يكي از بچهها گفت: «آقا، ساعت اول تاريخ داريم. بعد هم جغرافي بعد هم ديكته و انشا.»
معلم گفت: «امروز كلاس تعطيل است. برويد تاريخ و جغرافي را خودتان بخوانيد و بنويسيد. ديكته هم ننويسيد. موضوع انشا هم آزاد است؛ هر چه دلتان ميخواهد بنويسيد. فقط مواظب باشيد درست بنويسيد. پاك و پاكيزه بنويسيد.»
مثل کوچه های روستا ( دیگر )
همه چيز از آنجا شروع شد:
خواهرم مريض شده بود. هر چه در روستا دوا درمان كرديم، خوب نشد.
او را به شهر بردند، هنوز به شهر نرسيده بودند كه خواهرم مرد.
نه او به دكتر رسيد و نه دكتر به او رسيد.
از همان روز پدرم گفت: بايد به شهر برويم.
همه چيزمان را فروختيم: چهار تا گوسفند، يك بره، همين!
آن روز خوب يادم هست. پدرم ناراحت بود. مادرم آرام آرام گريه ميكرد.
من حس عجيبي داشتم؛ هم دلتنگ بودم و هم دلم شور ميزد.
دلم نميخواست براي هميشه از روستا خداحافظي كنم، ولي دوست داشتم شهر را هم ببينم.
مادرم بقچههايش را ميبست. من دلم ميخواست گوشهاي از آسمان صاف روستا را بردارم، در بقچه مادرم بگذارم، تا هر وقت دلم تنگ شد به آن نگاه كنم.
مادرم رختخوابها را ميبست، رختخوابهايي كه بوي پشت بام خنك تابستان را ميداد.
من دلم ميخواست صداي خروسها را لاي لحاف كوچك بپيچم، تا هر روز صبح با آن بيدار شوم.
پدرم چمدانش را ميبست. ميخواستم بگويم صبر كن تا خاطراتم را از گوشه و كنار كوچههاي روستا جمع كنم و در چمدان بگذارم.
پدرم خورجينش را ميتكاند. دلم ميخواست سايه ديوارهاي كوتاه را توي خورجين پدرم بگذارم.
دلم ميخواست همه روستا را توي خورجين پدرم بگذارم و به شهر ببرم.
مادرم چادرش را برداشت. من دلم ميخواست كمي بوي كاهگل و كمي بوي قصيل تازه و كمي بوي خاك باران خورده را در يك شيشه كوچك بگذارم و در گوشه چادر مادر گره بزنم.
دلهره داشتم، آيا در شهر هم ميتوانم هر روز صبح كفشهايم را در بياورم و با پاي برهنه روي علفهاي شبنمزده راه بروم؟
آيا باز ميتوانم نزديك ظهر، توي آفتاب خوابآور بهاري روي گل بابونهها دراز بكشم؟ روي يك سنگ بنشينم و كتاب بخوانم؟ روي سنگي كه از مخمل سبز و مرطوب پوشيده شده است.
آيا تابستانها ميتوانم در رودخانه شنا كنم. از آب بيرون بيايم ودر حالي كه ميلرزم، روي ماسههاي داغ كنار رودخانه غلت بزنم؟
آيا باز هم ميتوانم كنار چشمه بنشينم و پاهايم را در آب چشمه بگذارم تا ماهيهاي كوچك كف پاهايم را غلغلك بدهند و فرار بكنند؟
همسايهها و قوم و خويشها تا سر جاده با ما آمدند. دوستان من هم آمده بودند. از همه خداحافظي كرديم.
ما ميرفتيم و روستا سر جاي خودش ايستاده بود.
من دوست داشتم مثل كوچههاي روستا باشم. مثل كوچهها در روستا بپيچم، دور بزنم و محلهها را به هم پيوند بدهم.
دوست داشتم مثل كوچهها باشم و در روستا بمانم.
نه مثل جاده كه از روستا بيرون ميرفت.
..: آخرين ارسال ها :..
All Rights Reserved 2007-2009 © by
afshingh1373.Blogfa.com
-
..:Rainy Hull Movis Server:.. -
..:Rainy Hull Music Server:.. -
..:Rainy Hull Images Server:.. -
..:Rainy Hull Host:..
